علوم سیاسی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - روشن فکري و سياست
روشن فکري و سياست
روشنفکر کيست و روشنفکري کدام است؟ پرسش مهمي ميباشد که پاسخ شايسته به آن مستلزم بررسي نسبت اين واژه با مقولات مهم و کلاني، نظير «سنت»، «دينداري»، «سياست» و «اصلاحگري اجتماعي» است. روشنفکر از آن جهت که صبغ? فرهنگي دارد و مشغل? او انديشهورزي و تفکر است، ناگزير با مقول? مذهب و سنت به منزل? شالودههاي اصلي فرهنگِ جوامع بشري مرتبط است و از آن جا که نقد وضع موجود و ريشهيابي نابسامانيها و هدايت جامعه به سمت وضعيت مطلوبتر، سوي? ديگري از ماهيت روشنفکري است؛ او را به سمت سياست و عمل اجتماعي و اصلاحگري ميخواند.
گر چه ابهام در ترسيم نسبت ميان روشنفکري با مقولات کلان فوق، يگانه عامل عدم وضوح معنايي روشنفکري نيست، اما يکي از عوامل اصلي ابهام معنايي آن است.
براي نمونه، گروهي، گسست از سنت و مذهب و قرار گرفتن در موقعيت نقد مذهب و سنت را پيش شرط روشنفکري ميدانند و اساساً ورود در آستان? تفکر و آزاد انديشي و روشنفکري را فائق آمدن و رهايي روشنفکر از سيطره و حاکميتِ سنت تفسير ميکنند. از نگاه اين گروه، روشنفکري با دينداري جمع نميشود و «روشنفکر ديني» هم چون «روشنفکري سنتي» ترکيبي ناسازگار و خود متناقض است. از سوي ديگر، گروهي، جوهر? روشنفکري را در عدم تعهّد و رهايي از قيد مذهب قلمداد نميکنند؛ هم چنان که سنتستيزي را از مقوّمات روشنفکري نميدانند؛ بلکه روشنفکري را با پالايش سنت و بازانديشي ديني و نوگرايي ديني، قرين و همراه ميخواهند.
در اين جا بناي آن نيست که به تفصيل در اين مورد و نزاعهايي از اين قبيل، سخن گفته شود، بلکه هدف، آن است که چند کلمهاي دربار? نسبت روشنفکري و سياست و پرسشهاي مهمي که بحث در اين نسبت را احاطه کرده است گفته شود. تصور اوليه آن است که روشنفکر، چهرهاي فرهنگي است و اصلاح و ترميم فرهنگ عمومي و پالايش باورها و ارزشهاي اجتماعي از کژيها و خرافات، همت اصلي اوست؛ از اينرو آغشتگي روشنفکر با سياست و درآميختن رسالت روشنفکري با سياستورزي به عقيم ماندن تلاش روشنفکرانه ميانجامد.
اين تحليل، مقرون به صحت است؛ اگر روشنفکر به جاي «روشنفکري سياسي» با سياستورزي و سياسيکاري آميخته شود طبعاً پيآمد گره خوردن يک روشنفکر با عمل سياسي و بدل شدن وي به فعال سياسي اين است که با فراز و فرود امواج و جريانات سياسي، دامنه و عمق نفوذ فرهنگي وي دستخوش ضعف و شدت خواهد شد و چه بسا در مواردي زمينه پذيرش افکار و آراي وي به کلي از دست خواهد رفت. اما به گمان نگارنده، ميدان انديشهورزي سياسي و تأمل روشنفکرانه در باب سياست، يک ضرورت اجتماعي و فرهنگي است. اصلاحگري روشنفکرانه در قلمرو فرهنگ سياسي جامعه نه تنها با صبغ? فرهنگي روشنفکر تضاد ندارد، بلکه گام نهادن در مسير اعتلاي فرهنگي جامعه است. پرسش مهم آن است که شاخص و معيار روشنفکري در حوز? سياست و نظريهپردازي سياسي چيست؟ پاسخ کليشهاي به اين پرسش آن است که چون نقد سنت و گسست از سنت رايج، شاخص عام روشنفکري است؛ پس در حوز? انديشهورزي سياسي، روشنفکر کسي است که مرزهاي تفکر سياسيِ نشأت گرفته از باورها و ارزشهاي سنتي و مذهبي جامعه را ميشکند و در فضاي اين نگرش انتقادي، افقي نو در عرصه مباحث سياسي ميگشايد. يکي از لوازم اين پاسخ آن است که روشنفکر سياسي هرگز نميتواند در چهارچوب باور داشتهاي مذهبي و يا با تعهّد به ارزشهاي ديني، توليد انديشه کند و فضاي تفکر اسلامي مجالي براي روشنفکري سياسي باقي نميگذارد.
به نظر ميرسد که اگر روشنفکري را با شاخصهايي نظير «نقادّي منصفان? وضع موجود»، «حرّيت فکري»، «خلاقيّت و پويايي»، «خودآگاهي عصري»، «معطوف بودن به نيازهاي جامعه» و «نوپردازي و گشودن افقهاي تازه» تعريف نماييم، روشنفکري در حوز? فکري سياسي اسلامي نه تنها ممکن است، بلکه يک ضرورت است.
کساني که روشنفکري را در تسليم و دلدادگي به اصول و مباني مدرنيسم و پذيرش عقلانيت سکولار و در آويختن با هر چه ريشه در سنت دارد، تعريف ميکنند در تفسيري ايدئولوژيک و جزمگرايانه از روشنفکري آن را به ديگران تحميل ميکنند. اين درست است که مدرن شدن با رهايي از سنت، ميسّر است، اما روشنفکر شدن مرادف با مدرن شدن نيست. از قضا تصلّب بر اصول و مباني مدرنيسم و بستن درب نقد و سنجش چهارچوب معرفتي، ارزشي و انسانشناختي دوران مدرن، در تضاد با جوهر? روشنفکري است؛ پس کساني که سکه روشنفکري در تاريخ ايران را تنها به نام مدرن انديشان و دل سپردگان عقلانيت سکولار گذشته و حال اين مرز و بوم، ضرب ميکنند و از روشنفکر خواندن دينداران روشنانديشِ منتقد مدرنيسم و غرب باوري ابا ميورزند، جزمگرايانه پذيرش چهارچوب فکري غرب و دنياي مدرن را پيش شرط روشنفکري ميدانند.
اگر اين نکته را بپذيريم که فلسفههاي سياسي گوناگون در بسياري از موارد، تأمل سياسي در نظم سياسي اجتماعي مطلوب متناسب با اقتضائات فرهنگي و فرهنگ سياسي جوامع خاص بوده است و براي گشودن گره فرو بست? آن جوامع، متناسب با ارزشها و باورهاي پذيرفته شد? آنان رقم خورده است؛ براي روشنفکر سياسي مسلمان اين مجال فراهم است که در چهارچوبهاي اقتضائات فرهنگي جامعه خود و با تکيه بر عناصر ارزشي و اصول ناب سنت خويش به تأمل در نظم سياسي مطلوب بپردازد و نوآوري و حريّت فکري و خلاقيّت و زمانشناسي و عصري بودن خود را در قالب غنابخشي فکر سياسي اسلامي بروز و ظهور دهد. هم چنان که رکود و جمود بر فکر سياسي سنتي، آفت روشنفکري سياسي است؛ شيفتگي تقليدوار از انديشههاي سياسي وارداتي نيز در تضاد با روشنفکري سياسي است.
سردبير